دو روز گذشته

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دو روز گذشته هم خلاصه میشه تو پنهان کاری :دی کیک پزی کادو خری :)) خونه دوست جان روی دوست جان دعوت کردن عمه رفت شیراز یوهووو دوست جان و نامزدش اومدن خونه ما اینا چکیده اش بود :)) 
مفصلش میشه این که 20 اُم من یواشکی از خونه زدم بیرون و رفتم تجریش برای خرید کادوی روز پدر دنبال یک عدد ادکلن کرید اونتوس واسه اینم رفتم تجریش که آشنا داریم و سفارش میپذیره 
عطر رو گرفتم ازش و رفتم امامزاده صالح :) یکم درد دل کردم که دیدم گوشیم زنگ میخوره و دوست جان بسیار ناراحت میگه بیا پیشم، سریع از تجریش راهمو کج کردم و رفتم پیشش و دیدم بعله جا داره بزنمش :|
دیگه تا سه پیشش بودم و سه رفتیم دنبال کار و زندگی مون، رسیدم خونه دیدم اوووه مای گاد خونه رو هواست عمه ام افتاده به جون خونه هیچی دیگه کلی دستور گرفتم :| 
بعدشم انقد نق زد یادم رفت میخواستم با قالب گرد کیک بپزم شکل سبیل در بیارم کیک رو :||| دیگه تبریک گفتیم و تموم شد 
صبح فرداش یعنی دیروز من ذوق داشتم که چند روزی راحتم کسی نیست هی نق بزنه ظهرشم دوستم میاد :دی عمه ام ساعت دو رفت شیراز و دوستمم با تاخیر 4 اومد 
اولش بابام یکم دوستم و نامزدش رو نصیحت کرد بعد رفت بیرون و ما شروع کردیم مسخره بازی در آوردن :)) 
سه تایی کیک پختیم :دی البته آشپز اصلی امیر بود :)) طراح و تزئین کننده ی کیک آرمینه بود منم فقط نسبتا رو گفتم اشتباه نکنن :دی
یه کیک شکلاتی سه نفره پختیم عشق کردیما :) انقدم خندیدیم که خدا میدونه چون کلاه نداشتیم امیر و اما بذارن سرشون دم کنی سرشون کردم موهاشون نریزه :)) حسابی دم کشیدن و ری کرد موهاشون :)) 
بعدش نشستیم فیلم ترسناک دیدن که دوست نامزدش زنگ زد گفتیم بیا اینجا گفت قلیون میخواد و نیومد :)) و همانا آگاه نبود قلیون موجود است و سرشام تصمیم گرفتیم چون ما رو به قلیون فروخت ببریمش یه رستورانی یه غذایی بدیم بخوره که تنبیه شه :))
قسمت دوم فیلم رو تا وسطاش دیدیم که من شروع کردم شام پختن تو تاریکی مطلق تقریبا چون همه چراغا خاموش بود و تنها نور موجود نور تلویزیون بود
چشم تون روز بد نبینه :)) به دلیل تاریکی غذام انقد تند شد که انگار یه غذای هندی یا مکزیکیه :))))) 
دیگه طفلیا خوردن کلی هم تشکر کردن :)) گفتن خیلی هم خوبه :)) البته اونا تند دوست دارن منم که تند دوست ندارم اونم مهم نیست خودم خراب کرده بودم :)) 
دیگه ساعت یک و نیم شب رفتن و من بابام تازه هوس کردیم بریم راه بریم :)) 
یک و نیم شب عین لاتا رفتیم شریعتی رو گشتیم 
سر همینم دیر خوابیدم و پا درد بودم و مجبور شدم به مربی رانندگیم بگم کلاس کنسل شه و ان شاء اللّه جلسه آخر باشه فردا :)
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 

...
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 ساعت: 6:15