پیاده روی همین حوالی | بلاگ

پیاده روی همین حوالی

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دیروز در خانه کسل طور نشسته بودیم که یهو گفتم بابااا من دستام خشک شده مرطوب کننده میخوام :) گفت اوکی عصری پیاده میریم میخریم از همین مغازه ی کنار آجیل فروشی 
عصری عمه ام که فکر میکرد با ماشین میریم گفت منم میام تا فهمید پیاده میریم جا زد که بابام گفت نه بیا با ماشین میریم خب :) کرم رو خریدم بهش میگم بابا میشه بریم رمان؟ 
رفتیم رمان ولی رمان تعطیل بود یعنی جوری تعطیل بود که بابام گفت فکر کنم کلا تخته کرده در اینجا رو :)) قرار شد بریم یه آب اناری یکم بالاتر :دی خدایی نفهمیدم چی شد :)) آب انار نخوردیم کلا و سر از تجریش و بعدشم ولنجک و کهف شهدا در آوردیم o_O 
خدا رو شکر نیت اولیه ی ما قدم زدن همین دور و بر بهارشیراز خودمون بود :)) اگه مقصد دورتر بود الان پست میدادم سلام بچه ها من از آن سوی آب ها پست میدم :)) 
تو راه کهف که بودیم آرمینه زنگ زد به بابام o_O طبق معمول موبایلم سایلنت بود :| بنده خدا 5 بار زنگ زده بود بهم :دی
خلاصه اش این شد جلو در خونه مون بودن اومده بودن بریم بیرون :)) گفتن کجایین مام بیایم؟ :دی
شما تجسم کنین من داشتم تو کهف فاتحه میفرستادم و با شهدا حرف میزدم و رازهامو میگفتم دیدم از پایین کوه صدای اگزوز میاد :)) فهمیدم رسیدن سریع خداحافظی کردم با شهدا از کهف اومدم بیرون دیدم بعله رسیدن :دی
دیگه بابام گفت عمه ات سردشه ما میریم تو با امیر و اما بیا :) با تابلو جان ها رفتیم داخل کهف اونام فاتحه شون رو بفرستن بریم شام بخوریم :)
دیگه رفتیم آش خوردیم و حرف زدیم و اما گفت باز یکی اذیتش کرده ولی نمیخواد امیر درگیر شه بهش نگفته :) دیگه برای مزاحمش پنجه مرگ قرار شد بیام :)) ولی متاسفانه تا مزاحم فهمید من همراه شونم رفت :)) گمونم هنوز جای چکی که خورده درد میکنه و اثر ژکوند انگشتام هست رو پشتش :| تا اون باشه مزاحم نشه :)) 
الانم نمیدونم خودم دست اما رو بگیرم ببرمش از مزاحمش شکایت کنیم یا به امیر بگیم :) مشاور اعظمم خوابه :)) صبح بیدار شه ازش بپرسم
دعا کنین دوستم از شر مزاحمش راحت شه :) واقعا آدم مزخرفیه نه برای دوستم نه نامزدش و نه من اعصاب نذاشته دراز بد قواره
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 12:58