هر چیزی تخصص لازم داره!

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

یَا سَامِع
وقتی بچه بودم یکی ازم پرسید خدای تو چه شکلیه؟ سریع جواب دادم شکل بابامه! برای یه بچه شاید حرف عجیبی نباشه و بگن بخاطر اینکه باباش رو قدرتمندترین آدم دنیا میدونه خداش هم شبیه باباشه ^_^ اما الانم که بزرگ شدم میگم خدا شبیه یک پدر معقوله و خب معقول تر از بابام ندیدم پس خدا برای من شبیه بابامه! 
البته خیلی مهربون تر، خیلی به فکرتر، خیلی باحال تر و عشق تر و شیطون تر و بامزه تر! (درباره اینا توضیح میدم در ادامه) و البته گاهی خیلی سخت گیرتر و پیچیده تر و غیر قابل فهم و درک تر! 
من هر وقت زندگی بهم خیلی فشار میاره برای دلداری خودم اینجوری فکر میکنم که خب مگه نمیگم خدا شبیه بابامه؟ پس لابد مثل بابام حواسش نیست به اینکه داره منو تو بغلش میچلونه :)) بچه بودم واقعا بابام گاهی خیلی سفت بغلم میکرد قشنگ آب لمبو شده می اومدم بیرون ^__^ حالا که بزرگ شدم خدا این کار رو میکنه هی سفت و محکم بغلم میکنه میگه نترسیااا هیچی نیست اصلا بگو ببینم چی شده؟ کی، چی گفته من پدرش رو در بیارم ^__^ و خب وقتی به آرامش میرسم و یهویی زندگی میفته رو غلتک دقیقا حس این رو دارم که مثل بچگیام که بابام منو میشوند رو پاش برام قصه میگفت خدا بغلش رو باز کرده داره برام قصه میخونه و موهامو نوازش میکنه تا تلخیا یادم بره ^__^ 
خدای من با حال و عشق و شیطونم هست تازه! چون که گاهی دقیقا مثل وقتایی که بابام منو میبرد پارک باهام تو پارک بازی میکرد بعدش برام جایزه میخرید گاهی دستمو میگیره میبره جاهای خوب جاهای خیلی خوب جایی که اصلا توقعش رو ندارم انگار که یهو بچه ای که فکر میکنه ازش دلخورن و باید کلا با شهر بازی خداحافظی کنه یهو میبرنش دیزنی لند ^__^ نشون به اون نشونی که دقیقا موقعی که خیلی بد شده بودم خدا اول با یه مریضی تنبیهم کرد بعدش منو برد کربلا :) و بعدترش خوب هم شدم ^__^
اما گاهی خدا برای من غیر قابل درک میشه درست مثل وقتایی که بابام میرفت تو بالکن وقتی برمیگشت ناراحت بود یا مثل وقتایی که بابام انقد مشغولیت داره یادش میره من میمیرم اگه حرف نزنیم و چند روزی نیست یا هست ولی عجیب و غریب هست بعد میفهمی ذهنش درگیر کارش بوده یا خیلی مسائل دیگه که هنوز درک شون نکردم خدا هم گاهی کارهایی میکنه من درک نمیکنم واقعا متوجه نمیشم که خدایا؟ قربونت برم تو که همیشه خوب بودی، تو چرا؟ :(
مثل امروز، امروز دقیقا خدا منو شوکه کرد، صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم دیدم بابامه بغض کرده میگه چرا تلفن خونه رو جواب نمیدین؟ به عمه بگو شرمنده امروز به خریدای خونه نمیرسم آخه امروز قرار بود بهترین روز زندگی شریک جان باشه ولی بدترین روز زندگیش شد :( زن و بچه اش هر دو سر زا رفتن :'( خب خدایا میدونم اینا خیلی پافشاری کردن برای بچه دار شدن ولی خب مگه خودت نمیگی تلاش کنیم؟ :( چرا باید اینجوری کنی؟ الان حواست هست اون مرد داره چی میکشه؟ حواست هست یه شبه صد سال پیر شد؟ حواست هست شد مرده ی متحرک؟ حواست هست هیچ جوره نمیشه این رو به بغل کردن سفت تشبیه کرد؟ این دیگه بغل سفت نبودااا بنده ات رو گذاشتی تو فشار قبر در حالی که زنده است هنوز
میشه برای آرامش دل شریک بابام دعا کنین؟
+دلیل عنوان پست دو چیزه خبر به بدترین شکل ممکن داده شد به من و دوم دلیل فاجعه اشتباه مسئول هوشبری بیمارستان بوده...  
التماس دعای فرج
درپناه حق باشید
یا مهدی 
...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 18:33