خدا قوت قهرمان! خسته نباشی دلاور!

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

یَا مُهَوِّنُ
الان حس قهرمان ها رو دارم :) به دلیل اینکه زیرا دیروز به صرف کله پاچه رفتم دندانپزشکی ^__^ بعد اولین چیز به دکتر میگم آقای شمس من بشدت لثه هام قلقلکین اگه یکم اثر بی حسی بره قلقلکم میگیره واکنش دادم بدونین درد نیست :دی نترسین و به کارتون ادامه بدین بعلاوه من فکم چند باری در اومده :| گفت خوبه پس هم میخندیم هم با یه مشت فکت جا میفته :)) خلاصه اش از ساعت 9 تا 10:20 زیر دست دکتر بودم و توی یه روز سه تا دندون 5 و 6 و 7 پایین سمت چپ رو خالی کرد و باز پر کرد و خراب کاری دکتری که 7 سال پیش رفته بودم رو درست کرد :دی 
انقد ازش موتشکرم که حسابی وقت گذاشت و دندونم رو با حوصله درست کرد کار به عصب کشی و جراحی لثه نرسید :) قبلش رفته بودم پیش یه دکتر داعشی :)) به من گفته بود که دندون 6اُم نیاز به جراحی لثه و عصب کشی داره چون نمیخواست وقت بذاره :| 
خلاصه دندونام رو درست کرد خیلی هم خوب و بی دردسر کلی هم سر به سرم گذاشت :دی در مورد اخلاقم و... :| بعدم با خنده میگفت شیطونی کردی هی دهنت رو بستی مجبور شدم (اسمشو یادم رفت) بذارم که نتونی ببندی دهنتو الان نمیتونی حرف بزنی هر چی بخوام میگم :)))) کلا در کنار کار خوب و حوصله دکتر فانی بود و بابابزرگ فان تر :)) یه صحنه داشت به منشیش از نوه اش میگفت چشمام گرد ‌شد :)) بچه ام انقد سرتق؟ :)) یقینا به بابابزرگش رفته :)) 
اومدیم خونه دیگه حدود یازده و ربع بود و من چون عمه ام زودتر از اسنپ پیاده شده بود بره خرید من دو تا کیف بزرگ و نایلون دستم بود چادریم که باشی دیگه هیچی :| در زدم دیدم زنگ صدا نمیده ترسان لرزان نگاه کردم به پارکینگ دیدم وااای وااای وااای خدایا خداوندا صبر بده برق چرا رفته؟ چرا من باید امروز این همه هم وسیله دستم باشه؟ حالا این هیچ چرا طبقه 5 اُم خونه ماست واااای واااای خدااا :)) 
خلاصه فقط شکر کردم ساده ترین نوع چادر سرمه :)) چادرم رو فرستادم پشت سرم و تو تاریکی مطلق :| 5 طبقه رو رفتم بالا :| رسیدم یهو یادم افتاد لعنت عمه کلید نداره :'( میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار :)))) که دیدم صدای عمه ام داره میاد از راهرو که بعدا معلوم شد از اونجایی که خونه ما رفت و آمدش بالاست یه نفر داشته میرفته در رو براش باز کرده ^__^ از جوونی شایدم پیریش خیر ببینه چون نمیدونم آقای باباپور پدر بود یا پسر :)) ولی هر کدوم بودن خیر ببینن :)) باور کنین حس قهرمانا رو دارم از دیروز :))))) 
اصلا میخواستم عین قهرمانا که بعد شکست حریف اصلی شون خم میشن زمین رو می بوسن خم شم بر زمین خونه مون بوسه بزنم :)) فقط لعنت آمون به این پکیجای ایران رادیاتور :)) برق میره ارور میدن :| یکی از شوفاژا رو ببندی ارور میدن :| یه وقت حس کنن بهشون کم توجهی شده ارور میدن :| کلا فقط ارور میدن :)) برای همینم ما الان تو قطبیم :||| 
دیروز چهلم مادربزرگمم بود... مراسم نداشتیم! امروزم نداشتیم فردام نداریم :)) خیلی خسته بودیم انداختیم دور خیلی دور افتاد هفته دیگه :)) البته ادغام شده با مراسم سال بابابزرگمه... کاش بودن :( لطفا برای شادی روح شون فاتحه بفرستید 
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 18:33