پشتیبان | بلاگ

پشتیبان

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

یَا مُسْتَعَان
زینگ زینگ : الو بله؟
-کوشااا بیا پشتیبانته !
+پشتیبان؟
نمیدونم چرا تا عنوان مطلب رو نوشتم یاد این تبلیغ لوس و بی مزه ی قلم چی و کوشاش افتادم :|
ایضا این حرف امام خمینی که من دولت تعیین می‌کنم! من تو دهن این دولت می‌زنم! من دولت تعیین می‌کنم! من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می‌کنم! :|
اصولا پشتیبان همیشه نقش مهمی داشته چه برای رهبر فقید ایران چه برای قلم چی و چه برای شخص بنده و حتی شما دوست عزیز :|
من تا قبل بیمار شدن و شدت گرفتن آلزایمر مادربزرگم دو تا پشتیبان خیلی عالی داشتم که نه تنها به پشتوانه اونا معلم ها رو حرص میدادم بلکه پدر و مادرم هم حرص میدادم :|
بعد از اینکه مادربزرگم آلزایمرش شدت گرفت و قربون صدقه عکس بچگیای من میرفت و وقتی ازش میپرسیدی کیه؟ میگفت ربابه است :|||| میگفتی نه فاطمه است (اصلا ربابه نداریم تو کل فامیل) میگفت فاطمه است؟ نه ربابه است :)) و به خود الانم هم میگفت مریم :| و فکر میکرد من دخترشم :| (کلا همه کس بودم جز خودم :|)
تنها حامیم شده بود پدر بزرگم :) پدربزرگی که به طرز دیوانه وار و غریبی باهاش دعوام میشد هر از گاهی، چون بشدت وسواسی بود و من بشدت شلخته ! ولی کافی بود کس دیگه ای بهم حرفی بزنه حتی اگه بدترین دعوای ممکن رو هم کرده بودیم یهو اون گاد پاور جوون و اهل دعوا و لات درونش (بابابزرگم جوونیاش لات بوده یه جماعتی از دستش عاصی بودن :دی یه عالمه چیزای باحالم داشت مخصوص دعوا و زدن مردم :دی از انگشتر تیغ دار گرفته تا پنجه بوکس و یه چیزی بین دسته کلیدش :دی که البته اونم کلید بود منتها یکم تیزتر!) داشتم میگفتم لات درونش زنده میشد و از حالت یه پیرمرد آروم و مهربون و فوق العاده آروم و دلچسب تبدیل میشد به استاد بروسلی که اصلا هم اعصاب نداره :)) چه کتکایی که شوهر فعلی دوستم از بابابزرگ من نخورد سر اینکه مزاحم ما میشد :)) حتی چه کتکایی بابام نخورد سر اینکه چرا با من بدرفتاری کرده ! حالا در کل بابای من خیلی خوبه هااا من میرفتم رو اعصابش :دی قاطی میکرد ولی خب هیچ وقت نمیتونست دعوام کنه :)) اصولا نود درصد بی تربیتی و گستاخی الان من زیر سر بابابزرگمه ده درصدشم زیر سر بابامه :)) خصوصا اون جایی که بهم یاد میداد چطوری معلما رو بیشتر اذیت کنم و باهام تمرین میکرد توی کل کل و زبون درازی جلوی احدی کم نیارم :||| اینم از مضرات تنها موندن زیاد با بابا و بابابزرگه :)) باباها و بابابزرگا فقط با بچه بازی های عجیب و غریب نمیکنن پررو هم میکنن بچه ها رو با این آموزش هاشون :))
همه ی این ها رو گفتم تا بگم بشدت احساس کمبود پشتیبان دارم :( دیگه کسی نیست اجازه نده کسی بهم تندی کنه کسی نیست وقتی خرابکاری میکنم و میرم که سکته کنم بگه نترس من درستش میکنم و بعدش انگاری که چوب جادو داشته باشه و با گفتن ورد اجی مجی لاترجی همه چی رو درست کنه تو کمترین زمان ممکن دیگه کسی نیست شبایی که خواب بد می بینم برم بیدارش کنم و اونم برام قصه بگه تا خوابم ببره دیگه کسی نیست تند تند بیاد روم رو بکشه دیگه کسی نیست که وقتی میرم دوچرخه سواری بگه بذار منم بیام که کسی جرئت نکنه نگاهت کنه حتی دیگه کسی نیست وقتی میرم بیرون بگه بابا جان میدونم پول داری تو خود حاج جبار خونه ای اصلا بانک مرکزی خونه ای! :دی ولی بیا این پول رو بگیر که یه وقت پول کم نیاری ...
دلم بابابزرگ میخواد یه بابابزرگ عاشق ... یه بابابزرگ شیطون که پایه ی اذیت پسرا بود پایه ی بدمینتون بازی کردن پایه ی پارک رفتن بستنی خوردن سفرهای کوتاه یه روزه به اطراف شهر بابابزرگی که همه چیز بود همه کس بود محرم اسرار بود نمیذاشت دلم انقد پر شه انقد دلم سنگین شه که نتونم درست نفس بکشم حتی
حالا نمیدونم عموم میتونه چند نفر رو ببره بخش وی آی پی بهشت! :دی (بخاطر آنمیا پلاستیک 13 سالگی فوت میشه برای همین میگن میتونه واسطه شه و ببره بهشت فقط نمیدونم فقط مادرش رو میتونه ببره آیا یا بابابزرگمم برده) ولی اگه فقط یه نفر رو میتونسته ببره و صبر کرده مادربزرگم فوت شه و اوشون رو ببره اصلا نمی بخشمش :| مادربزرگم بی واسطه هم میرفت خب :| بابابزرگم یکم شر بوده واسطه میخواسته :|
الان دیدم چقدر نوشتم :| خدا به چشمان شما و به انگشتان خودم قوت دهد باشد که رستگار شویم !
راستی گفتم عمو یادم اومد :دی با توجه به اینکه من دایی ندارم گمونم به عموم رفتم :)) اینجوری که من درباره اش شنیدم من بوده فقط پسر :)) یکی از فانتزیام اینه بمیرم برم از نزدیک ببینمش :)) البته الان نه هنوز کلی انسان هست دق ندادم شون کلی کار نکرده دارم :| میخوام حداقلش به 60 سالگی برسم ببینم به همه یا قسمتی از رویای اون موقع! رسیدم یا نه! زندگیم به کابوسی که الان درباره اون سن دارم شبیه شده!
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 18:23